مولای من...
اگر از حال من بی تو بپرسی خوبم ...
ولی تو باورنکن...
نگاهم می بیند:
آغوش مردی را که سرِبهترین امت،اشرف مخلوقات ،پیامبراکرم(صلی الله علیه و آله )را در بردارد در حالی که فرشته ی الهی وی را قبض روح می کند...
نگاهم می بیند دستهای آسمانی مردی را که به مدد فرشتگان الهی ،پیامبر امت خود را به خاک می سپارد و اندکی آن سو تر در سقیفه ی بنی ساعده عده ای کمر به آزار او ،کمر به خیانت به او بسته اند و شور می کنند...
نگاهم می بیند شانه های لرزان مردی را که پیش چشمش تازیانه از دستان عمر بن خطاب ،شیطان مجسم زمان ببر می خیزد و بر بازوان نحیف همسرش می نشیند...
نگاهم می بیند خشم بی بدیل بزرگ نرد تاریخ را که گریبان عمر را چاک می دهد و او را به خاک می کشاند
نگاهم می بینددستان لرزان تو را وقتی زهرای مرضیه را در خاک می گذاری
نگاهم می بینداشک هایت را که بر خاک می ریزد از ظلم از غربت از بی کسی،ازدرد به خاک سپردن آرام جانت در نیمه شب،ازدرد نگاه اشکبارفرزندان زهرا(سلام الله علیها)..از درد نگاه بر ابزوی کبود بانوی همیشه مظلوم تاریخ...
نگاهم می بیند غربتت را مولای من، تنهاییت را ،مولاییت را ،استواری ات را برای حفظ دین،سکوتت را،صبرت را...
نگاهم می بیندسر در چاه فرو برده ای...
نگاهم می بیندآهسته و به دور از چشمان یتیمانت از غم نبودن همو که آرامش لحظه هایت بود اشک می ریزی
نگاهم می بیند مظلومیتت را آقای من...
حالا که تو نیستی چاه ،دلتنگ نوای دلنشین توست...
زمین قدمهای استوارت را می طلبد...
یتیمان و فقیران منتظر آرامش حضورت هستند....
آه از این همه غربت...آه
چشمهایم را باز می کنم...اینها همه فقط نقطه ای از غصه ی قصه ی غربت تو بود...
حالا این منم..
درمانده و مبهوت از این که اگر حالا،همین حالا نایب غایبت...یادگار تو بر قرون و اعصار بر من ظاهر شود و از من بپرسد که برای جدش،برای تو، برای دینی که استوارانه نگهش داشتی چه کرده ام چه بگویم؟؟؟ها؟؟؟
آه از این همه غفلت ...آه...
والاتبار
حیدر کرار...
بگذار ذوالفقار تو باشم...
یکصد قرن اویس تو گردم...
هفتاد احد کنار تو باشم...
دست مرا بگبر که بی تو از دست می روم...نفسی نیست
،غیر از ولایت تو و آلت در من ولای هیچ کسی نیست...
شهادت او.ل مظلوم تاریخ بر پیشگاه مقدس صاحب الزمان(علیه السلام) تسلیت باد...
دیگر دلتنگی تمام کوچه هایی که بی تو غروب کردند...
دیگر از اشکهای تمامی کودکان در اندوه...
دیگراز تمام یادهایی که با ذکرتو زنده اند...
زنده باد لحظه ای که تو بیایی مولای محبوبم...
دارم به رساترین ترانه باران می رسم..
دارم از شب صبورترین دیگر از روزگار دشوارنجیب ترین مردمان اهل درد...
به باور باریدن باران نور میرسم....
اینجا دارند کلمه ی ظهور رابرای رهایی از هرچه غیر من است مشق می کنند...
از غیب کوس عشق برآید...
محبوب از حجاب درآید...
خورشید پشت ابر نماند...
دوران انتظار سرآید....
............................................................
سلام مولای محبوبم...
آمدم بگویم آقای من هنگام طاعات همیشه مقبولتان نظرلطفی برمن بنده نمایید بلکه از ظلمت رهایی یابم...
الهی عجل فی فرج مولانا الصاحب الزمان...
آمین
سوال:رجعت چیست و چرا به آن اعتقاد دارید؟؟
پاسخ: «رجعت» در لغت عرب به معنای «بازگشت» است و در اصطلاح، بر «بازگشت گروهی از انسانها پس از مرگ و پیش از روز رستاخیز» اطلاق میشود که همزمان با نهضت جهانی مهدی موعود(علیهالسلام) صورت میگیرد و ا ین حقیقت، نه با عقل منافات دارد و نه با منطق وحی.
از دیدگاه اسلام و آیینهای دیگر الهی، جوهره انسان را روح مجرد وی تشکیل میدهد، که از آن به «نفس» نیز تعبیر میشود و بعد از فنای بدن، باقی میماند و به حیات جاودانه خود ادامه میدهد
از سوی دیگر پروردگار بزرگ، از نظر قرآن، قادر مطلق است و هیچ مانعی، توانایی او را محدود نمیسازد.
با این دو مقدمه کوتاه، روشن میگردد که مسأله رجعت، از دیدگاه عقل امری است ممکن؛ زیرا با اندک تأملی معلوم میشود که بازگرداندن این گروه از انسانها، به مراتب از آفرینش نخستین آنان، سهلتر است.
بنابراین پروردگاری که در وهله اول آنان را آفریده است، بیتردید بر بازگرداندن مجدد آنان توانایی دارد.
بر اساس منطق وحی، نمونههایی از «رجعت» را در امتهای پیشین میتوان یافت.
قرآن مجید در این زمینه میفرماید:
«وَإِذْ قُلْتُمْ یَا مُوسَى لَن نُّؤْمِنَ لَکَ حَتَّى نَرَى اللَّهَ جَهْرَةً فَأَخَذَتْکُمُ الصَّاعِقَةُ وَأَنتُمْ تَنظُرُونَ ثُمَّ بَعَثْنَاکُم مِّن بَعْدِ مَوْتِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ؛ آنگاه که گفتید ای موسی ما هرگز به تو ایمان نمیآوریم تا آن که خداوند بزرگ را آشکار ببینیم، پس صاعقه شما را در برگرفت در حالی که نگاه میکردید. سپس شما را پس از مرگتان برانگیختیم، باشد که سپاسگزاری نمایید.»[1]
در جای دیگر از زبان عیسی مسیح میفرماید:
«و احی الموتی باذن الله؛ مردگان را به اذن خدای بزرگ، زنده میگردانم».[2]
قرآن کریم نه تنها بر امکان رجعت صحه میگذارد که وقوع و تحقق بازگشت جمعی از انسانها را، پس از آن که از جهان رخت بربستند، تأیید میکند، قرآن در دو آیهای که اینک میآوریم به بازگرداندن گروهی از مردم پس از مرگ و پیش از برپایی قیامت، اشاره میکند.
«وَإِذَا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَیْهِمْ أَخْرَجْنَا لَهُمْ دَابَّةً مِّنَ الْأَرْضِ تُکَلِّمُهُمْ أَنَّ النَّاسَ کَانُوا بِآیَاتِنَا لَا یُوقِنُونَ وَیَوْمَ نَحْشُرُ مِن کُلِّ أُمَّةٍ فَوْجًا مِّمَّن یُکَذِّبُ بِآیَاتِنَا فَهُمْ یُوزَعُونَ؛ و چون سخن (خدا) بر آنان واقع شود، موجودی را از بین آنان بیرون میآوریم که با مردم درباره این که گفتار ما را باور نداشتند، سخن گوید و آن روز که از میان هر امت ،جمعی از تکذیب کنندگان نشانههای ما را، برانگیزیم پس آنان بازداشته خواهند شد.»[3]
برای زمینه سازی استدلال به این دو آیه شریفه بر مسأله رجعت پیش از روز ستاخیز، شایسته است نکات یاد شده در زیر مورد توجه قرار گیرد:
1- مفسران اسلامی برآنند که این دو آیه، پیرامون قیامت سخن میگوید و آیه نخستین، یکی از نشانههای پیش از رستاخیز را بیان میکند؛ چنانکه جلالالدین سیوطی در تفسیر «الدر المنثور» از ابن ابی شیبه او از حذیفه نقل میکند که «خروج دابه» از حوادث پیش از قیامت است.[4]
2- تردیدی نیست که در روز رستاخیز همه انسانها محشور میگردند، نه یک گروه معین از میان هر امت، قرآن در مورد عمومیت و فراگیر بودن حشر انسانها چنین می فرماید:
«ذَلِکَ یَوْمٌ مَّجْمُوعٌ لَّهُ النَّاسُ؛[5] آن روزی است که همه مردم، گرد آورده میشوند».[6]
و در جای دیگر میفرماید:
«وَیَوْمَ نُسَیِّرُ الْجِبَالَ وَتَرَى الْأَرْضَ بَارِزَةً وَحَشَرْنَاهُمْ فَلَمْ نُغَادِرْ مِنْهُمْ أَحَدًا؛ و روزی که کوهها را به حرکت درآوریم و زمین را آشکار ببینی و همه آنان را گردآوری نموده و هیچ کس را فروگذار ننماییم.
بنابراین در روز قیامت، همه افراد بشر برانگیخته میشوند و این امر به جمع معینی اختصاص ندارد.
3- آیه دوم از دو آیه مذکور، به برانگیخته شدن گروه خاص و جمع معینی از امتها تصریح مینماید نه همه انسانها؛ زیرا این آیه شریفه میفرماید:
«وَیَوْمَ نَحْشُرُ مِن کُلِّ أُمَّةٍ فَوْجًا مِّمَّن یُکَذِّبُ بِآیَاتِنَا؛ و آن روز که از میان هر امت، گروهی از تکذیب کنندگان آیات خود را برخواهیم انگیخت.»
این جمله به روشنی بر عدم برانگیخته شدن همه ا نسانها گواهی میدهد.
نتیجه: از این سه مقدمه کوتاه، به خوبی روشن میگردد که «برانگیختن گروه خاصی از انسانهای تکذیب کننده آیات الهی، که از آیه دوم استفاده میشود، حادثهای است که پیش از برپا شدن قیام، روی خواهد داد زیرا حشر انسانها در روز رستاخیز شامل همه افراد بشر میگردد و به گروه خاصی محدود نمیشود.
با این بیان، روشنی گفتار ما مبنی بر بازگشت گروهی از انسانها پس از مرگ و پیش از برپایی رستاخیز، به ثبوت می رسد و این پدیده همان «رجعت» است.
بر این اساس، اهل بیت پیامبر که قرین قرآن و مفسران وحی الهی هستند، به روشنگری در این زمینه برخاستند و ما برای رعایت اختصار، به دو گفتار از آنان اشاره میکنیم:
امام صادق(علیهالسلام) میفرماید:
«ایام الله ثلاثة یوم القائم(علیهالسلام) و یوم الکره و یوم القیامة؛ ایام الهی، سه روزهستند روز قیامت حضرت مهدی(علیهالسلام) و روز رجعت و روز رستاخیز.»
و در جای دیگر می فرماید:
«لیس منا من لم یؤمن بکرتنا؛ کسی که بازگشت مجدد ما را به دنیا نپذیرد از ما نیست».
شایسته است در اینجا به دو نکته مهم اشاره کنیم:
1- فلسفه رجعت
با اندیشه در انگیزههای رجعت، به دو هدف بلند از اهداف این پدیده برخورد میکنیم؛ یکی نشان دادن جلال و شکوه واقعی اسلام و سرافکندگی کفر و دیگری دادن پاداش به انسانهای با ایمان و نیکوکار و کیفر نمودن کافران وستمگران.
2- تفاوت بارز «رجعت» با «تناسخ»
لازم به ذکر است که مسأله رجعت از دیدگاه شیعه هرگز مستلزم اعتقاد به تناسخ نیست؛ زیرا نظریه تناسخ بر انکار رستاخیز مبتنی است و جهان را در گردش دائم میداند که هر دورهای تکرار دوره پیش از آن است.
براساس این نظریه، روح هر انسانی پس از مرگ، بار دیگر به دنیا باز میگردد و به بدن دیگری منتقل میشود. پس اگر روح در زمان گذشته از نیکوکاران بوده، در بدنی قرار میگیرد که دوران بعد را با خوشی میگذراند و اگر از بدکاران بوده، به بدنی منتقل میشود که دوران بعد را با سختیها سپری میکند. و این بازگشت در حکم رستاخیز او است! در حالی که معتقدان به رجعت، به پیروی از شریعت اسلام، به قیامت و معاد ایمان دارند و از سوی دیگر انتقال یک روح جدا شده از بدن را به بدن دیگر محال میدانند.[7] و تنها برآنند که گروهی از انسانها، پیش از قیامت به این جهان بازمیگردند و پس از برآورده شدن حکمتها و مصالح آن، بار دیگر به سرای جاودانی میشتابند تا در روز رستاخیز، همراه با دیگر انسانها برانگیخته شوند؟ و هرگز یک روح، پس از جدا شدن از بدن، به بدن دیگری منتقل نمیگردد.
[1] - بقره، آیه 55 و 56.
[2] - آل عمران: آیه 49.
[3] - نمل، آیه 82-83.
[4] - الدر المنثور: ج 5، ص 177 – در تفسیر آیه 82 از سوره نمل.
[5] - هود، آیه 103.
[6] - در الدر المنثور: ج 3، ص 349 . این روز به روز قیامت تفسیر نموده است.
[7] - صدر المتألهین در کتاب اسفار: ج 9، باب 8، فصل 1، ص 3 . در مورد ابطال تناسخ میفرماید: «... فلو تعلقت نفس منسلخة ببدن آخر عند کونه جنیناً او غیر ذلک یلزم کون احدهما بالقوة و الآخر بالفعل، و کون الشیء بما هو بالفعل و ذلک ممتنع لان الترکیب بینهما طبیعی اتحادی، و الترکیب الطبیعی یستحیل بین امرین احدهما بالفعل و الآخر بالقوة».
منبع : سایت فطرت با آدرس: http://fetrat.com/
دوستان شما در این سایت می توانید پزسشه و شبهات مطرح شده از طرف فرقه های مخالف باشیعه و پاسخ های شبهات رو ببینید و یاد بگیرید.انصافا سایت بسیار عالی ای هست و روش نویی رو در آموزش براهین شیعه به شیعیان در پیش گرفته...
در این ماه مبارک التماس دعا...
الهی عجل فی فرج مولانا الصاحب الزمان...
آمین
ماه پرتوی زیبای خود را بر زمین پخش می کند.
ستاره ها آسمان را چراغانی می کنند،
پرندگان به پرواز در می آیند،
گلهای رنگارنگ زیبا، زمین را با عطر خویش خوشبو می سازند.
ای منجی انسانها بیا... بیا که همه در انتظارند،
سبزه زارها چون تو را نمی بینند رنگ باخته اند،
و پرندگان دیگر آوای دلنشین خود را سر نمی دهند.
آهوان با چشمان اشکبار خود، چشم انتظار راه تواَند
چشمه در حال ایستادن است.
درختان سر به زیر انداخته اند.
ابرهای جهل و نادانی تمام آسمان را پوشانده اند.
ولی رنگهای رنگین کمان برای تو راه باز کرده اند،
بیا با ذوالفقار پدرت دست این نامردمان را کوتاه کن
بیا و در رحمت را به سوی ما باز کن و گلهای امید را بر سرمان بپاش
ما را برای ظهور تو شهر را آذین می بندیم.
رمضان مبارک مولای من...
قرار بود نامه ام رنگ گلایه نگیرد که گرفت...
کسی نیست بگوید به جای نوشتن نامه عاشق باش...
عزیز دلم...
منتظر آن دمم که نگاهم کنی...
منتظر آن دمم که نگاهم کنی و ثانیه ها به احترام نگاهت بایستند لااقل...
دستان دل تحریر شود و مردمان بخندند و کودکان معصوم فقر لباس عافیت بپوشند و ناجوانمرد از شرم بمیرد
بگذار بنویسم به یکبار نوشتنش که می ارزد
من هیچ گاه به وعده هایم وفادار نبوده ام می دانم...
یا یاری ام کن که برای تو باشم...
یا برای همیشه نام مرا از دفتر مدعیان عشقت خط بزن....
همین...
ببخش...دوباره تند رفتم...دوباره تند رفتم..
عزیز دلم از نو می نویسم...
سلام...
نام كتاب : آشتي با امام عصر عليه السلام
مؤلف : دكتر علي هراتيان
ناشر : نشر حاذق
داستان ما داستان طفل صغيري است كه پدر خويش را از دست داده است. او به دليل عدم بلوغ فكري ، نمي داند به چه بلا و محروميتي گرفتار شده است اما بزرگتر ها كه عمق مصيبت را مي فهمند براي وي احساس دلسوزي مي كنند. به بيان امام حسن عسكري عليه السلام : سخت تر از يتيمي كه پدر از دست داده است ، آن يتيمي است كه از امامسش بريده است و نمي تواند به او برسد.". نويسنده در ايت كتلاب در سه فصل با عناوين زير،به تبيين انتظار و آشنايي با امام زملن عليه السلام مي پردازد: محروميت خود ساخته ، رهنمود هاي نجات بخش ، چه بايد كرد؟
نام كتاب : صحيفه مهديه
مؤلف: سيد مرتضي مجتهدي سيستاني
ناشر : نشر حاذق
اين كتاب ، مجموعه اي است از نمازها و ادعيه و زيارت هايي كه از ناحيه مقدسه امام زمان عليه السلام به دست ما رسيده و يا در مورد آن حضرت نقل شده است و علاوه بر مقدمه و خاتمه ، داراي دوازده باب است : نمازها، دعاهاي قنوت، ادعيه بعد از نمازها، دعاهاي ايام هفته ، دعاهاي هر ماه و ... نويسنده معتقد است بسياري از حقايق و اسرار الهي تحت عنوان دعاها از امامان معصموم عليهم السلام نقل شده است زيرا امامان ما به دليل وجود حكومت هاي طغيانگر اموي و عباسي فرصتي براي بيان اسرار الهي و معارف اعتقادي نداشته اند. وي در اين كتاب سعي كرده تا دعاهاي مرتبط با وجود مقدس امام زمان عليه السلام را جمع آوري كند.
نام كتاب : آيه به آيه تورا مي جويم
مؤلف: جمعي از نويسندگان
ناشر : نشر منير
در اين كتاب ، آياتي از قرآن كريم در ارتباط با امام زمان عليه السلام به همراه تفسير آن ها به زباني ساره و گويا جمع آوري شده است. نوسنده با تبيين اين آيات،سعي در پيدا كردن پاسخ اين سؤال است :
"چه شده است كه گرماي محبت و حضور امام زمان عليه السلام را در ميان خود حس نمي كنيم ؟ مگر او هدايت گر زمان نيست؟ پس چرا درتاريكي هاي جهل مانده ايم و از نور وجودش بهره نمي بريم؟ "
دوستان آدرس و تلفن مرکز پخش هرکدوم از کتابا رو که خواستید بفرمایی تا در توضیحات کتاب قرار بدم...
اللهم عجل فی فرج مولانا الصاحب الزمان
یاحق
در خانه حكيمه
حكيمه خواهر امام هادي ( ع ) ، به فرمان آن حضرت ، ميهمان تازه وارد را به خانه خود برد . احكام و عبادتهاي اسلامي را به او ياد داد. از وي به گرمي و محبت فراوان پذيرايي نمود و او را به نام « نرگس » صدا زد .
همه سعي مي كردند كسي از وجود اين بانوي تازه وارد خبر دار نشود تا مبادا مأ موران مخفي گزارش دهند و زمامداران خون آشام عباسي ، فرمان دستگيري و قتل نرگس را صادر كنند.
يكي از روزها كه فرزند جوان حضرت هادي ( ع ) يعني امام حسن ، به خانه عمه اش حكيمه خانم آمده بود ، نگاهش به نرگس افتاد و با تعجب به او نگريست . وقتي حكيمه نگاه حيرت انگيز امام حسن ( ع ) را ديد ، رو به آن حضرت كرد و پرسيد :
چه شده ؟ از چه چيز تعجب مي كنيد ؟
حضرت فرمودند : به همين زودي او داراي فرزندي مي شود كه مقام والايي نزد پروردگار دارد ؛ و خداوند ، به وسيله او زمين را از عدل و فضيلت سرشار سازد ، چنانكه پر از ظلم و جنايت شده باشد . حكيمه گفت : خوب است اورا به همسري انتخاب كنيد .
حضرت فرمودند : در اين باره از پدرم اجازه بگير .
خواهر امام هادي ( ع ) گويد :
در پي اين حادثه ، لباس پوشيدم ، به خانه حضرت هادي ( ع ) رفتم . وارد اتاق شدم ، سلام كردم و نشستم . ولي قبل از آنكه حرفي بزنم و چيزي بپرسم حضرت رو به من كردند و فرمودند :
حكيمه ، وسائل ازدواج نرگس را با فرزندم فراهم كن .
زود برخاستم ، خداحافظي كردم وبه منزلم برگشتم . نرگس نيز از اينكه پس از آن همه حوادث تلخ و شيرين ، به آرزوي خود مي رسيد خيلي خوشحال بود .
ازدواجي فرخنده
مراسم ازدواج امام حسن عسكري ( ع ) با مليكه انجام گرفت . چند روز بعد هم آن حضرت با همسر نو عروسش به خانه امام هادي ( ع ) آمدند ؛ و بدين ترتيب زن و شوهر جوان ، به حضور امام دهم رسيدند و اظهار ادب نمودند .
از آن پس زندگي مشترك و پر سعادت امام يازدهم ( ع ) با آن بانوي با فضيلت ادامه يافت . دوستان خيلي نزديك و بسيار صميمي حضرت هادي نيز كم و بيش از اين ازدواج فرخنده اطلاع داشتند .
اما همه آنها سخت مي كوشيدند تا اين خبر همچنان مخفي بماند و هيچ كس از اين راز مهم و سرنوشت ساز آگاه نگردد.
به همين خاطر ، همسر بزرگوار امام يازدهم ( ع ) را به نامهاي گوناگون صدا مي زدند و تلاش مي كردند شخصيت واقعي او شناسايي نشود گاهي اورا نرگس مي خواندند ؛ بعضي وقتها به اسم « سوسن » صدايش مي زدند ؛ گاهي هم « صيقل » مي ناميدند تا كارآگاهان دولت نتوانند آن حضرت را بشناسند و گزارش دهند . زيرا اگر مراقبت نمي شد و مأ موران جلاد حكومت عباسي از اين حادثه مهم اطلاع مي يافتند ، قطعا ً به دستگيري آن بانو منجر مي گرديد و سرانجام او را به قتل مي رساندند تا از تولد حضرت مهدي ( ع ) جلوگيري كنند .
ولي آيا زندگي مخفيانه امام حسن عسكري با نرگس تا كي ادامه يافت ؟ آيا مأموران رژيم توانستند از ولادت امام زمان ( ع ) با خبر شوند يا نه ؟
امام زمان ( ع ) متولد شدند ، در سن پنج سالگی بودند که پدر بزرگوارشان به شهادت رسیدند و غیبت صغری آغاز گردید. ایشان در مدت 69 سال غیبت صغری 4 نایب خاص داشتند که نامهای ایشان :
1- عثمان بن سعید 2- محمد بن عثمان
3- حسین بن روح نوبختی 4- محمد سمری یا سیمری
که با حضرت ارتباط داشتند و پس از 69 سال ، در سن 74 سالگی غیبت کبری حضرت مهدی ( ع ) آغاز گردید و ایشان مردم را در مسائل دینی به فقها ارجا داده اند.
این سرگذشت استثنایی مقدمه ای بر ولادت حضرت مهدی ( ع ) بود و تمامی این نکات نشان دهنده اهمیت این موضوع است.
آری
شكوفه نرگس بر دامان عطرآگين نرجس شكفت, و آشيان دل هايمان را به شبنم نگاهش بر افروخت. و گلبرگ خشكيده جانهايمان را به نسيم كلامش به بهار كشيد. اكنون با دل هايي آكنده از شور و شعف ميلاد آن خورشيد پنهان, و در هاله اي از غم انتظار شاخه هاي نرگس محبت خود را به پاي آن امام رئوف مي فشانيم و طلوع آن خورشيد را از پس ابر غيبت از خداوند طلب مي كنيم. و زمزمه مي كنيم:
"بگو با آن كه مي گويد به يك گل كي بهار آيد
گل نرگس جهاني را گلستان ميكند امشب "
دوستان این لینک نوای زیبای مژده یاران گل در آمد هست به مناسبت میلاد حضرت مهدی
http://www.omidvaran.org/modules.php?name=Downloads&op=getit&lid=26
میلاد حضرت حجت بن الحسن العسکری بهار ایام و پدر مردمان پاک روزگار مبارک...
به امید شادی در جشن ظهور حضرت.
الهی عجل فی فرج صاحب الزمان
هدیه امام
از بغداد حرکت کردیم تا به سامرا برگردیم و به حضور امام هادی ( ع ) برسیم.
راه بین بغداد و سامرا را پشت سر گذاشتیم. وارد شهر شدیم. یکسره به طرف منزل امام هادی ( ع ) رفتیم. وقتی به محضر امام رسیدیم ، سلام کرده و نشستیم. حضرت رو به ملیکه نموده ، پرسیدند: خداوند چگونه به تو عزت و سربلندی اسلام و ذلت و خواری مسیحیت را نمایاند ، و چطور شرافت حضرت محمد ( ص ) و خاندانش را برايت نمايان ساخت ؟
مليكه ـ در كمال ادب ـ گفت :
اي فرزند پيامبر ، چه عرض كنم درباره مسئله اي كه شما نسبت به آن از من داناتر و آگاهتر مي باشيد.
امام هادي ( ع ) فرمودند : مي خواهم تورا گرامي دارم و هديه اي تقديمت كنم ، ده هزار دينار پول ، يا يك نويد و مژده اي بسيار جالب ، كه سبب افتخار و شرافت جاودانت باشد ؟ كدام را دوست داري ؟
نويد بزرگ
دخت قيصر روم گفت : مژده فرزندي به من دهيد .
حضرت فرمودند : تو را به فرزندي نويد مي دهم كه تمام جهان را از مشرق تا مغرب به تصرف خويش درآورد . بر همه عالم فرمانروا گردد و جهان را سرشار از عدالت و فضيلت سازد ، بعد از آنكه پر از ظلم و ستم شده باشد .
دختر جوان پرسيد : پدر اين فرزند كيست ؟
امام هادي ( ع ) پاسخ دادند :
پدرش همان كسي است كه پيامبر اسلام ( ص ) ، در فلان شب ، تورا براي او خواستگاري نمودند .
آيا در آن شب ، حضرت عيسي و جانشين او تو را به همسري چه كسي در آوردند ؟
گفت : فرزند ارجمند شما حضرت امام حسن ( ع ).
حضرت پرسيدند : آيا او را مي شنا سي ؟
مليكه جواب داد : مگر از آن شبي كه بوسيله حضرت زهرا ( ع ) مسلمان شدم ، هيچ شبي بوده كه او به ديدارم نيامده باشد ؟ من هر شب او را ملاقات كرده ام .
در اين هنگام ، امام هادي (ع) به خدمتكارشان فرمودند :
كافور ، نزد خواهرم برو و بگو زود به اينجا بيايد .
كافور اطاعت كرد . از اتاق بيرون رفت . در پي خواهر حضرت هادي ( ع ) شتافت . چند دقيقه اي بيش نگذشته بود كه در اتاق باز شد ، خواهر ارجمند امام كه نامش « حكيمه » بود وارد شد و سلام كرد . حضرت در حالي كه به آن دختر ميهمان و تازه وارد اشاره مي كردند فرمودند : خواهر ، اين زن ، همان كسي است كه به تو گفته بودم و منتظرش بودي .
همين كه حكيمه اين جمله را شنيد ؛ نزد آن دختر آمد ؛ احترامش كرد ؛ او را در آغوش گرفت و از ديدارش بسيار خوشحال و شادمان گرديد .
آنگاه حضرت هادي ( ع ) به حكيمه خانم فرمودند :
اينك اين بانو را به خانه ات ببر ؛ مسائل مذهبي ، دستورات ديني ، واجبات و مستحبات اسلام را به وي ياد بده ، او همسر فرزندم حسن و مادر حضرت قائم است .
باتشکر از گروه فرهنگی امیدواران منتشرکننده ی نسخه ی ویرایش شده ی سرگذشت
اللهم عجل فی فرج مولانا الصاحب الزمان
آزادی اسیران
روز ها گذشت ، من بقدری دلباخته امام حسن ( ع ) شده بودم که در اثر شدت علاقه و سختی جدایی از آن حضرت نه می توانستم غذا بخورم و نه شربتی بیاشامم. به کلی اشتهایم کور شده بود ، بی میلی به غذا و امساک از خوردن و نوشیدن ، کم کم ضعفی در من پدید آورد که بیمار و رنجورم ساخت.
بیماری من هر روز شدیدتر شد تا آنجا که اندامم ناتوان و فرسوده ساخت. پدر بزرگم دستور داد پزشکان را برای معالجه ام احضار کنند. اما معاینات و معالجات آنان نیز سودی نبخشید. هیچ دکتر و متخصصی در شهرهای روم نمانده بود که پدربزرگم برای درمان بیماری من ، از او استمداد نکرده باشد و دارویی برای دردم نخواسته باشد ، ولی تمام آن کوشش ها بی نتیجه ماند ، نه تنها حال من بهبود نیافت ، بلکه هر روز ، ضعف و بیماریم افزون گشت.
سر انجام پدربزرگم از درمان مرض و ناراحتی من ، مایوس گردید، از این رو کنار بسترم آمد ، بر بالینم نشست ، نگاهی پرمهر به چهره ام انداخت و گفت:
ای نور چشمم ، آیا در قلبت ، آرزویی داری تا در این جهان بر آورده سازم؟
گفتم: پدربزرگ عزیزم ، تمام درهای نجات را به روی خود بسته می بینم. اما اگر آزار و شکنجه را از اسیران مسلمان برداری ، غل و زنجیرها را از دست و پایشان بگشایی ، با آنها به نیکی رفتار نمایی ، در زندانها را به رویشان بازکنی و آنان را رها سازی ، امید دارم حضرت مسیح و مادرش مریم مقدس ، سلامتم را برگردانند و به من تندرستی و عافیت ، موهبت نمایند.
پدربزرگم ، قیصر روم ، خواهش مرا پذیرفت. دستور داد اسیران مسلمان را که در زندانهای روم ، زیر شکنجه و در غل و زنجیر بودند ، آزاد کنند.
من نیز به ظاهر ، اندکی اظهار بهبودی نمودم ، کمی غذا خوردم و چنین وانمود کردم که به خاطر رفتار نیک امپراطور روم ، مورد شفای حضرت مسیح قرار گرفته ام.
پدربزرگم که از اندک اظهار بهبودی من ، به شدت خشنود شده بود ، دستور داد اسیران مسلمان را احترام نمایند و با کمال عزت آنها را آزاد سازند.
رویای دوم و مژده دیدار
چهارده شب از این ماجرا گذشت ، آن شب نیز خواب عجیبی دیدم که مسیر فکری و ایمان و اعتقاد قلبی مرا دگرگون ساخت.
آن شب در عالم رویا دیدم بانوی بانوان جهانها ، حضرت فاطمه زهرا ( ع ) با هزاران نفر از حوریان بهشتی به عیادت من آمدند و دختر عمران نیز همراه آنان است.
مریم مقدس ، حضرت فاطمه ( ع ) را به من نشان داد و گفت: ایشان بزرگ بانوی بانوان جهانها و مادر شوهر تو می باشد.
من با شنیدن این جمله دامن حضرت زهرا را گرفتم ، خود را به روی قدمهای مبارکشان افکندم ، به شدت گریستم ، گریه کنان از دوری فرزندشان امام حسن ( ع ) شکایت نمودم و از اینکه آن بزرگوار ، به دیدارم نیامده و افتخار ملاقاتش را از من سلب کرده ، عرض حال نمودم.
بانوی بانوان ، حضرت فاطمه به من فرمودند:
تا وقتی تو در آیین مسیحی و دین نصارا هستی ، فرزندم ابا محمد ، به دیدارت نخواهد آمد. این خواهرم مریم ، دخت عمران است که از دین تو به سوی خدای تعالی بیزاری میجوید. حال اگر مایلی خدا و مسیح و مریم از تو خشنود شوند و به دیدار فرزندم « ابی محمد » نائل گردی بگو:
« اشهد ان لا اله الا الله و ان- ابی- محمداً رسول الله »
گواهی می دهم خدایی جز خدای یکتا نیست و پدر فاطمه ، حضرت محمد پیامبر الهی است.
وقتی این جملات را گفتم و به یکتایی خدا و رسالت خاتم الانبیاء شهادت دادم بانوی بانوان، حضرت زهرا ( ع ) مرا در آغوش گرفتند و به خود چسباندند.. در آن حال جانم پاکیزه شد و حالم بهبود یافت.
سپس فرمودند: اکنون منتظر دیدار فرزندم « ابی محمد » باش که خودم او را به نزدت خواهم فرستاد.
در این هنگام از خواب بیدار شدم ، با خودم گفتم : در انتظار دیدار ابی محمد خواهم ماند ، و امیدوارم هر چه زودتر ، به ملاقات آن بزرگوار نائل گردم.
سومین رویا
آن روز به پایان رسید ، من که بی تابانه در انتظار دیدار امام حسن ( ع ) بسر می بردم ، با فرا رسیدن شب ، به خواب رفتم تا شاید محبوبم را در عالم رویا ببینم.
خوشبختانه آن شب ، به دیدار آن حضرت رسیدم و چنانکه فاطمه زهرا ( س ) وعده داده بودند ، امام عسکری به ملاقاتم آمدند.
وقتی حضرت را در خواب دیدم ، گویا با شکوه از اندوه فراق ، عرضه داشتم: ای محبوبم ، چه بر من جفا کردی ، من که جانم را در راه محبت تو تلف کردم و در سوز مهر و غم جانکاه فراقت نابود شدم.
امام حسن ( ع ) فرمودند: تاخیر من از دیدار تو ، هیچ علتی نداشت جز آنکه در آیین مسیحیت بودی و در کیش مشرکان به سر می بردی ، اکنون که مسلمان شدی و به دین اسلام گرویدی ، من هر شب به ملاقاتت خواهم آمد.
از خواب بیدار شدم ، اما از آن شب تا الان همه شب حضرتش به خواب آمده و پیوسته در عالم رویا ، به دیدار آن محبوب بزرگوار نائل آمده ام.
وقتی آن دوشیزه ، سرگذشت عجیب و بهت آورش را برایم شرح داد و دانستم او ، دختر امپراطور روم و از نواده های شمعون ، جانشین حضرت مسیح ( ع ) است ، و دارای شخصیت و شرافت خانوادگی و کمالات معنوی می باشد ، پرسیدم:
چه شد که شما در بین اسیران قرار گرفتید؟ چگونه از میان قصر پادشاه به گروه اسرا پیوستید؟
دخت قیصر روم ، ماجرای اسارت خویش را چنین تعریف کرد:
یکی از شبها که « ابو محمد » امام حسن عسکری ( ع ) به خوابم آمدند ، در عالم رویا به من فرمودند:
به زودی پدربزرگت پادشاه روم ، لشکری به جنگ مسلمین می فرستد و نبردی میان این دو کشور آغاز می شود. خود را به لباس خدمتکاران در آور ، و بطور ناشناس همراه سایر زنان و پرستاران ، به سوی جبهه حرکت کن.
جنگ و اسارت
همانگونه که امام فرموده بودند ، اعلام جنگ شد. نظامیان رومی به دستور پادشاه ، برای سرکوبی مسلمان حمله کردند. من نیز با تغییر لباس ، سر و وضع خدمتکاران جبهه را به خود گرفتم و میان زنان پرستار ، تا نزدیک خط مقدم رفتم. در این هنگام پیشاهنگان و نظامیان مسلمان پیش تاختند. عده ای را کشته و گروهی را اسیر نمودند. من هم میان اسیران قرار گرفتم. آنگاه ما را با قایقها ، به سوی بغداد آوردند و چنانکه مشاهده کردی در ساحل پیاده کردند.
اما یادت باشد که تا الان به هیچ کس نگفته ام که پدربزرگم پادشاه روم است. این بود سر گذشت من و قصه اسارتم.
« بشر بن سلیمان » گوید: وقتی ماجرای عجیب زندگی او را شنیدم به وی گفتم:
عجیب است که تو از سرزمین روم هستی و به زبان عربی صحبت می کنی !
او گفت : پدربزرگم در پرورش و آموزش من خیلی کوشید. از این رو خانمی را که زبان عربی و رومی می دانست استخدام کرده بود ، او روزی دو بار ، صبح و شب نزد من می آمد و زبان عربی را به من یاد می داد.به همین خاطر است که می توانم به زبان عربی صحبت کنم.
با تشکر از گروه فرهنگی امیدواران منبع نسخه ی ویرایش شده ی سرگذشت
اللهم عجل فی فرج مولانا الصاحب الزمان




